روح باران

هم صدا با باران

 

گفتم: 
- «این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟ ...» 
گفت: 
- «صبرى تا کران روزگاران بایدش
تازیانه رعد و نیزه آذرخشان نیز هست، 
گر نسیم و بوسه هاى نرم باران بایدش...» 
گفتم: 
- «آن قربانیان یار، آن گل هاى سرخ؟ ....» 
گفت: 
- «آرى....» 
ناگهانش گریه آرامش ربود؛ 
وز پى خاموشى توفانیش
گفت:- «اگر در سوگشان
ابر شب خواهد گریست، 
هفت دریاى جهان یک قطره باران بایدش.» 
گفتمش: 
- «خالى ست شهر از عاشقان؛ وینجا نماند
مرد راهى تا هواى کوى یاران بایدش.» 
گفت: 
- «چون روح بهاران آید از اقصاى شهر، 
مردها جوشد ز خاک، 
آنسان که از باران گیاه؛ 
و آنچه مى باید کنون
صبر مردان و دل امیدواران بایدش.»

                       "محمد رضا شفیعی کدکنی"

/ 4 نظر / 13 بازدید
سعید

هنوز لینک وبلاگ من این کنار هستش که! این وبلاگ من نیست. مال یه آدم دیگه است. من وبلاگم رو حذف کردم. لطف کن لینک رو بردار.

ماندگار

مبارک ها باشه خانم. من یک کم دیر خبر شدم که دارم خاله می شم. حالا اسم این شازده چیه؟