بامداد

شاید دلم می خواست در شرایط بهتری می آمدی. وقتی که اوضاع من بهتر باشد. اوضاع ما بهتر باشد. اوضاع مملکت بهتر باشد. اوضاع جهان بهتر باشد... ولی خوب، آمدی!

شاید این بذر ناامیدی که در فضا پاشیده اند، بیشتر از هر چیزی باعث شد که دلم نخواهد که بیایی!که باورت نکنم! ولی نمی شود که!

اینقدر تکان خوردی و مشت زدی و لگد زدی که مگر می شود باورت نکرد!

تو کمتر از سه ماه دیگر میایی و من هنوز تکلیف خودم را نمی دانم. گیجم. گیج! از تو می پرسم که کی هستی؟ نسبتت با من چیست؟ و تو بی توجه به همه اینها رشد می کنی و کامل می شوی!

می خوانم که دستهایت را باز و بسته می کنی، حتی بند ناف را می گیری و حس می کنم هر روز پر جنب و جوش تر می شوی! پر انرژی تر! پر تلاش تر!

از خودم خجالت می کشم. خانه تکانی می کنم. پرده ها را نو می کنم. برایت کمد و قفسه خالی می کنم. انگار که مهمان عزیزی در راه است. مهمانی که مهمان نیست.

مدام به تو فکر می کنم. به اینکه چگونه ای؟ چه شکلی هستی؟ به اینکه دلم می خواهد چطور باشی! و اینکه تو خودت هستی و نه کس دیگری و اینکه احتمالا چقدر سخت است قبول موجودیت مستقل تو! لااقل دیده ام که سخت است. و خوابت را می بینم. بارها!

و از خدا می خواهم مرا توانا کند. تا این پدیده پیچیده را درک کنم. تا از پس این سخت ترین مرحله عمرم برآیم. تا خودخواه نباشم. و چه سخت است.

و متعجبم. متعجب از این معجزه! متعجبم از این همه نشانه. اینقدر که هیچ واژه ای برای توصیف آن ندارم. و منتظرم! منتظر عید...

پ.ن.1-سعی میکنم که بیشتر بنویسم. بیشتر از همه برای خودم که فراموش نکنم. هر چند نشستن پشت کامپیوتر دیگه داره سخت می شه!

2- تو این ماه ما رو هم دعا کنید.

 

/ 10 نظر / 13 بازدید
سعید

خوبه که می نویسی. و اینکه کسی پا به این دنیا گذاشته. اینکه دارد یاد(شکل) می گیرد... از خدا، از تو. خوشحالم، خیلی.[لبخند]

رویا

وای چه خبر خوبی. خیلی خیلی خوشحال شدم. مواظب خودت خیلی باش و باز هم بیا بنویس.

ماندگار

آخی... الهی... چرا اینقدر افسرده؟ تو یک نی نی داری که باید از همیشه شادتر باشی. باید برایش لالایی بخونی. باید الان ها برایش مثنوی بخوانی و دیوان شمس تا وقتی که اومد همه اینها را بلد باشه... باید خیلی بهتر و روان تر از این باشی. برایش وبلاگ درست کن و تند تند آپش کن و خودت را سرحال تر از همیشه نشون بده. نذار سوال هی فلسفی باعث بشوند خودت را نادیده بگیری. وگر نه این سوال ها از روز ازل بوده و تا ابد هم هست. اینجا رو ببین و دست به کار شو http://mavamochol.blogfa.com/ دفعه بعد باید شادتر از این ببینمت. باشه؟ قول؟ قول مادرونه؟ حالا این نی نی اسمش چیه؟ متولد آذر میشه؟ ای لو...

باران

آخی ! داشتم خفه می شدم اینقدر هی به هیچ کی نگفتم! مرسی که بالاخره حضورشو خبر دادی. من نزدیکت نیستم اما دوست دارم تو لحظه هات شریک باشم. مثل قدیما!! مثل اتفاقهای مهم دیگه زندگیمون. حتما بنویس مژگانم. حتما بنویس ...نذار از اینکه دورم دلم بسوزه ... راستی بهش کلی سلام برسون. منم خوب هبش معرفی کنی ها!! بهش بگو دوتا خاله اردیبهشتی داره ...

بهزاد اسلامی مسلّم

سلام! خوشحالم [لبخند]

اذر

وای خدا باورم نمی‌شه اصلا کلی‌ مبارک کلی‌ ایشالا که سلامت به دنیا بیاد

هادی

ان شاء الله مبارک باشه به شیوه ی هاشمی گفته بودی این بذر ناامیدی که در فضا پاشیده اند، من یاد حرف یکی از بزرگان افتادم: عظمت در نگاه باید باشد نه در آن چه می بینی! به همین وزن میگم: امید باید در دل تو باشد نه در آنچه در فضا پاشیده اند! موفق باشی!

ماندگار

منم معتقدم که به دنیا آمدن یک کودک و همین طور بزرگ شدنش که ریتم لگاریتمی داره، یک معجزه است که باورش سخته! اما این معجزه بر تو و بابای بامداد مبارک باشه. تازه باید سور و سات راه بیندازید که می خواهیم با اتوبوس بیایم دیدنش...

باران

راستی مژگان جونم! از کجا فهمیدین که "بامداد" ه؟[ماچ] مگه قرار نبود خودش بیاد و بعد ببینین که کیه و اسمش چیه؟ خودش بهت گفت؟