کابوس این شبهام شده اینکه "تکون نمیخوری؟!"

هی از خواب بیدار می شم و منتظر می مونم که تکون بخوری و بتونم بخوابم! خوب گاهی هم تو خوابی و من باید خیلی منتظر بمونم!

همش می ترسم از اینکه تو خواب روی شکم یا کمر برگردم. منی که از وقتی یادم میاد، فقط روی شکم خوابم برده بوده.

این روزها زنجان سرد شده و هنوز شوفاژهای خونه روشن نشده اند. حس می کنم سردته! اینو از جمع شدن و سفت شدنت حس می کنم. جالبه! من گرممه ولی تو سردته! وقتی یه پتو دور خودم می پیچم، کم کم خودتو باز می کنی و شروع می کنی به تکون خوردن! حس خنده داریه :) 

این دو ماه آخر داره سخت می شه. کاش زودتر بیای. هر چند همه می گن وقتی به دنیا بیای شرایط سخت تر می شه. ولی خوب مسیریه که باید طی بشه.

راستی من برای عروسی خاله چی بپوشم! :(

/ 10 نظر / 8 بازدید
باران

الهی فداش بشم .... گاهی قلقلکش هم بده! قلقلکیه مژگان؟

ندا

قدمش مبارک باشد براتون. اونقدر شیرینی دارد خیالت راحت که سختی هاش هم برات لذت بخش میشند. حسابی مراقب خودت باش.

اذر

[گل]آخی! ایشالا که زودتر میاد.

ماندگار

وااااااااااای مگه عروسی خاله شد؟

فاخته

سلام مژگان جان، به به، به سلامتی ان شاءالله.قدمش مبارکه. حالا چی هست؟اسمش چیه؟ سلام برسون.

فاخته

خب فهمیدم. به آقا بامداد سلام برسون!

اذر

مژگان فکر کنم دیگه نزدیکه که به دنیا بیاد نه؟؟

ماندگار

اين خانم كوچولوي شما كي مي خواهند قدم رنجه بفرمايند؟

مژگان

آذر جان، وقتی که دکتر گفته 17 آذره. ولی واریانسش 2 هفته است! هما جان! آقا کوچولوه!!! مگه بامداد اسم دختره؟!!!

بهزاد اسلامی مسلّم

سلام. ما که منتظریم واقعاً. دیگه این دفعه به خاطر شما هم نباشه، به خاطر بامداد میایم زنجان. قولِ قول! [لبخند] یه سؤال: اینها (!) که خاله می‌شن، ماها عمو می‌شیم یا دایی؟! [نیشخند] نمی‌شه از دکتر بخواین وقت رو یه روز عوض کنه؟ مثلاً بندازه یه روز زودتر؟! [چشمک]