بازی

هما منو به يه بازي دعوت كرده. البته صورت سؤال رو خيلي خوب متوجه نشدم ولي فكر كنم بايد شرح دگرديسيم رو تو دوران مدرسه بنويسم.

۱. اون سالي كه من قرار بود برم آمادگي يهو جمعيت منفجر شد و چون ما تو يه پايگاه نظامي زندگي مي‌كرديم و مسئولين بايد همه بچه‌هاي پرسنل كه به كلاس اول ميرفتند رو ثبت نام مي‌كردند، ساختمان مهد كودك يا آمادگي رو به ساختمون مدرسه ابتدايي ضميمه كردند. و در نتيجه دوره آمادگي منحل شد!

۲. از مدرسه خوشم مي‌اومد. يادمه اساسي ترين سؤال‌هاي زندگيم در بدو ورود به مدرسه اين بود كه همكلاسي‌هام هم بابا و مامان دارن؟ يا اگه من فلاني بودم چي مي‌شد؟ شايد به خاطر اين‌كه تا قبل از اون همه آشنايي هام همراه خونواده بود و دركي از يه بچه بدون اينكه پدر و مادرش رو ببينم نداشتم!

 هيچ‌وقت احساس نمي‌كردم كه بچه زرنگي هستم. يادمه كلاس سوم كه بودم يه بار تو يه امتحاني ۱۸ شدم. ناراحت كه نبودم، هيچ! احساس ميكردم نمره‌ام خيلي هم خوبه. تا اينكه زنگ تفريح، اتفاقي حرف‌هاي دو تا از هم‌كلاسي‌هام رو شنيدم كه اسم من رو بردن و گفتن فلاني به اون زرنگي ۱۸ شده! شنيدن اين حرف همان و زدن زير گريه همان.  برگه‌ام رو هم پاره كردم و دور انداختم كه مامانم نبينه!!

كلاس پنجم رو خيلي دوست داشتم. معلممون آدم خاصي بود. حتي الآنم هر چند وقت يك بار يادش مي‌افتم و خيلي دلم مي‌خواد دوباره ببينمش. اسمش پروين قدرت بود. كلاس ما پر از بچه هاي معدل بيست بود و از همه كلاس‌ها پر جمعيت تر. هر كي تونسته بود به چيزي متوسل شده بود كه بچه‌اش تو كلاس خانوم قدرت باشه. و من هم به ياري قسمت تو اون كلاس بودم. اما معدل من حدود ۵/۱۹ بود و تو اون كلاس آدم خاصي نبودم. يه بار سر كلاس رياضي خانوم قدرت گفت بعضي پدر و مادرها فقط به رياضي بچه‌شون اهميت مي‌دن و به درس‌هاي ديگه كاري ندارن و اينكه بايد همه درس‌ها رو مهم دونست و خوند و . . . و به عنوان مثال اسم من رو آورد! من داشتم شاخ در مي‌آوردم. ياد اصرارهاي مامانم براي اينكه تاريخ مدني و جغرافي و ديني به خورد من بده افتاده بودم و اينكه پدر و مادرم به همه درس‌هام كار داشتن بجز رياضي. و اين شد كه از رياضي خوشم اومد. چون لازم نبود براش زحمت خاصي بكشم!! 

۳. راهنمايي رو زياد دوست ندارم. اتفاق مهمش اين بود كه سال اول با يكي از هم‌كلاسي‌هام خيلي صميمي شدم. اونقدر كه بعضي شبا از دوري هم گريه مي‌كرديم!! و سال بعد پدر اون دوستم به شيراز منتقل شد و ما از هم جدا شديم. اسمش الهام الله‌يار بود. و بعد از اون ديگه مي‌ترسيدم با آدما صميمي بشم و هميشه يك فاصله‌اي رو حفظ مي‌كردم. ترسي كه ديگه ازم جدا نشد. ترس از دست دادن! 

۴. دبيرستان برام يه جور پوست اندازي بود. بزرگ شده بودم. مدرسه جديد و دور از خونه و كلي هم‌كلاسي از خود راضي و اصفهاني( قصد بي‌احترامي به اصفهاني‌هاي عزيز رو ندارم ولي واقعيت اينه كه اصفهاني‌ها آدم جديد رو به زحمت تو جمع خودشون راه مي‌دن). كه فكر مي‌كردن از دماغ فيل افتادن تو مدرسه تيزهوشان! سال اول من فقط شيطنت كردن رو ياد گرفتم.

جلسه دوم كلاس هندسه معلم منو برد پا تخته كه قضيه جلسه قبل رو ثابت كنم. چشمتون روز بد نبينه! خيلي لحظات بدي بود. وقتي سر جام نشستم بغل‌دستي‌ام با تعجب پرسيد چرا درس رو نخونده بودي؟ منم در حالي كه دو تا شاخ رو سرم سبز شده بود گفتم مگه رياضي رو بايد خوند؟!!! و از اونجا فهميدم براي رياضي هم بايد زحمت كشيد.

۵. كلاس دوم كه شدم بابام به تهران منتقل شد و از اونجايي كه مدرسه تهران منو قبول نكرد، به مدرسه شهرري رفتم.  من كه به شيطنت بچه‌هاي اصفهان عادت كرده بودم، رفتار هم‌كلاسي‌هاي جديد برام خيلي عجيب بود چون زيادي سر به راه بودن. اداي معلما رو در نمي‌آوردن، جيغ و داد نمي‌كردن. همديگه رو اذيت نمي‌كردن. رو هم رفته خيلي خانوم بودن!  اولاش خيلي سخت بود. حوصله‌ام رو سر مي‌بردن. ولي به مرور چنان باهاشون اخت شدم كه هر روز خدا رو شكر مي‌كردم كه به اين مدرسه اومدم. خيلي اهل درس خوندن نبوديم. ولي تا دلتون بخواد تو فلسفه و سياست و مسائلي از اين دست سرك مي‌كشيديم. مي‌تونم بگم عمده شخصيت و عقايد من بين اون بچه‌ها شكل گرفت و چنان دوستهايي پيدا كردم كه هنور هم تو هر شرايطي مي‌تونم روشون حساب كنم.

نكته مثبت ديگه اون مدرسه برام شاگردي آقاي معصومي بود. غير از تاثيرات اخلاقي كه ايشون روي من و همه بچه‌هاي مدرسه گذاشتن، من بار ديگه سر كلاساي ايشون از رياضي لذت بردم. و باز به رياضيي برخوردم كه لازم نبود براش زحمت زيادي بكشم!! و در نهايت به عشق تركيبيات، رياضي رو براي ادامه تحصيل انتخاب كردم.

خيلي طولاني شد. تازه خيلي چيزها رو هم فاكتور گرفتم.

حالا منم يه چند نفري رو دعوت كنم: نجيه، اين دو نفر(هر دو تا تون!)، برديا، ندا، رويا، اعظم و کاوه.  

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :