یه چیزی که هنوز یاد  نگرفتم اینه که نمی تونم قیمت چیزهایی که می خرم رو تخمین بزنم.مثلا میرم دم مغازه و چند کیلو میوه و یه قوطی روغن و یه ماست می خرم و تو کیفم رو نگاه می کنم می بینم مثلا ۱۵۰۰۰ تومان تو کیفمه و بعد هول برم می داره که وای الان پولم کم میاد و تا وقتی فروشنده جمع قیمت ها رو بگه به هزار تا راه فکر می کنم که اگه پولم کم اومد کدوم عابر بانک نزدیکتره و . . .

یه چیز بد تر اینه که وزن چیزها رو هم نمی تونم تخمین بزنم و یکهو مثل امروز خودم رو خفه می کنم و کت و کولم حسابی درد می گیره.( آی نجیه! اون سبد خرید خوابگاه کجاست؟)

امروز رفتم خرید که این دل تنگ یه کم آروم بشه ولی نه هلو ها رنگ سابق رو داشتن نه  آلبالوهایی که سالم رسوندمشون خونه. از فروشنده ها بدم می اومد، می خواستم راننده تاکسی رو خفه کنم . الآنم دارم اینا رو می گم که ، نمی دونم، ولش کنین. حرفهایی هم هست برای نگفتن، که اینجا که هیچی، آدم برا خودش هم نمی تونه بگدشون(بگویدشان!). آدم اول خنده اش می گیره و به خودش میگه باز بچه شدی ولی این دردی که ستون فقرات رو طی می کنه بچه بازی نیست.تا حالا این حس رو موقع رد شدن از خیابون تجربه کردین که زل بزنین به ماشینی که داره به سمتتون میاد و یادتون بره داشتین از خیابون رد می شدین و یکهو به خودتون نهیب بزنین که حواست کجاست. آخر شبه دارم شر و ور میگم.

فقط می خواستم بگم که بایذد برای اینجا یه اسم دیگه پیدا کنم.

من میرم دستانم رو به پوست کشیده شب بکشم!

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند،

رویا هایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد،

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند.

شب خوش.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :