چند روز پيش داشتيم لباس می پوشيديم که بريم دانشگاه و در همون حين کاغذهايی که بايد می برديم رو مرتب ميکرديم و ميز نهار رو جمع ميکرديم و تلويزيون هم داشت اخبار می گفت که يکهو گوشم تيز شد، تلويزيون اسم دانشگاه ناهيد اينا رو گفت. نگاه که کردم يه مينی بوس چپ شده تو بزرگراه چمران و دخترهايی که هراسون تو خيابون ايستاده بودن که من داشتم سعی می کردم که چهره های آشنايی رو که از تلويزيون می بينم، بشناسم. هنوز فرصت نکرده بودم فکر کنم! يا نخواسته بودم. تلفن رو برداشتم و شماره ی ناهيد رو گرفتم. همين که صداشو شنيدم انگار تازه فکرم اجازه ی فعاليت پيدا کرد، گفت که صبح امتحان داشته و دانشگاه بوده که خبر رو شنيده و بچه هايی که بعد از ظهر امتحان داشتند، با اين سرويس به دانشگاه می رفتند و گفت شيدا و راحله(هم اتاقی هاش) ازپنجره پرت شدن بيرون و گفت الآن بيمارستان ميلاده و رفته به شيدا سر بزنه و راحله رو هم با هلی کوپتر بردن بيمارستان امام.

مامان هم پشت خط بود و من قطع کردم. مامان سريع پرسيده بود کجايی و ناهيد هم گفته بود بيمارستان! ديگه حالا بيا مامان رو قانع کن که اومدم به شيدا سر بزنم و من اصلا تو ماشين نبودم و . . . خلاصه تا چند ساعت هی تلفن پشت تلفن که مامان رو راضی کنه که پا نشه بياد تهران!

و من تازه يخم باز شده بود و تو اون دو ساعتی که پيش دکتر محموديان بوديم کلی به خودم فشار می آوردم که جلوی فکرم رو بگيرم که اگه حتی يه قطره خون از دماغ ناهيد اومده بود، من الآن با چه حالی داشتم خودم رو به تهران می رسوندم و . . .

خلاصه خدا به خير کرد، دوست های ناهيد هم الآن حالشون خوبه.ولی اون خونسردی اوليه برای خودم خيلی عجيب بود.البته چيز بسيار خوبيه.

تو خوابگاه هم که بوديم اين اخلاق من گاهی خيلی کمک می کرد. يادمه يه شب مهسا تو خواب شروع کرد به جيغ زدن، زهرا از خواب پريده بود و از ترس نمی تونست تکون بخوره، نجيه هم عين فشنگ از جاش پريد و می خواست از در بره  بيرون! همه ی اينها تو چند ثانيه اتفاق افتاد و من تا چشمم رو باز کردم، بدون هيچ فکری سريع نجيه رو گرفتم و سعی کردم مهسا رو بيدار کنم و خلاصه اوضاع عادی شد و نصفه شبی کلی به روند اتفاقات خنديديم و باز گرفتيم خوابيديم اما من کلی با خودم کلنجار رفتم تا بخوابم. تازه استرس اون صحنه اومده بود سراغم!

از خوابگاه گفتم و سيل خاطراتی که به ذهنم سرازير شده و ياد شب های خوابگاه.

ياد شبهای اول ۱۱۷ که زود می رفتيم تو رختخواب و دير می خوابيديم و مواظب بوديم صدای فين فينمون بقيه رو بيدار نکنه، بقيه ای که بيدار بودند! ياد اون شب رعد و برق و دانا، ياد اون شبی که بعد از آخرين امتحان ترم ۲  و بعد از کلی خيابون گردی تا صبح گريه کرديم و نمی تونستيم چيزهايی که ديده بوديم رو هضم کنيم، ياد اون شبی که تنها تا صبح «فرياد» گوش کردم و صد سال تنهايی خوندم و خودم رو از همه چيز خالی کردم و فردا تو آمدی و تصميم داشتی که خالی ها رو پر کنی، چقدر شب، ۵ سال، با نجيه، زهرا، آذر، دانا، مهسا و آدمهايی که اسمشون بود و خودشون نبودند و می آمدند و ميرفتند و . . . 

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :