باری طلوع پاک تو در آن شب سياه

شايد بشارت از دم صبح سپيد بود

وقتی طليعه تو درخشيد،

از پشت کوهسار توهم،

ديدم که اين طلوع

زيباترين سپيده صبح اميد بود. 

                                                                       حميد مصدق

بعد از اين همه مدت، نوشتن سخته.نمی دونم از کجا شروع کنم. 

ما برفی ترين روز زمستون گذشته رو جشن گرفتيم و الآن تو يه خونه نقلي، تو يه آپارتمان ساکت، تو محله ای که از هر طرف که نگاه می کنی کوه می بينی، تو شهر زنجان، در صلح و صفا زندگی می کنيم

چيزهای زيادی اين مدت گذشت. 

کلی بزرگ شديم. ولی من هنوز غذاهام شوره. هنوز همش انگشتهامو می برم و . . . اولين هندونه مون رو همين پريشب خريديم و کلی با هم بحث کرديم که از کدوم طرف ببريمش.

و هندونه سرخ بود و شيرين.

می خوام اينجا رو يه گرد گيری کنم و آب و جارويی و خلاصه يه کم بهش برسم.      زود برمی گردم. تا بعد :)

 

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :