امروز صبح که می اومدم دانشگاه، بارون خوبی می اومد. از کنار چمنهای محوطه خواهران که رد می شدم، باغبونه با شلنگش در حال آبياری، نبود. يه کم که جلوتر رفتم ديدم روی پله های ساختمون شيمی نشسته و دستش رو زده زير چونه اش و داره چمن ها رو نگاه می کنه!

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :