پنج شنبه رفتيم کنسرت شجريان.خيلی محشر بود.

واقعا فکر می کنم هيچ صدايی، هيچ وقت به اندازه ی صدای شجريان منو مسحور خودش نکنه. همه اش به اين فکر می کردم هر جوری که می خواد باشه، ولی هنرمنده.

و به اين جمله ای که قبلا شنيده بودم که: هنرمند در لحظه ی آفرينش هنر، پاکه. 

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود . . .

. . .هر آن باغی که نخلش سر به در بی      مدامش باغبان خونين جگر بی

ببايد کندنش ار بيخ و از بن                  اگر بارش همه لعل و گهر بی . . .

. . .هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش

نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش . . .

. . .پيش از من  و تو بسيار خواندند و نقش کردند ديوار زندگی را زين گونه يادگاران

اين نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقی است آواز باد و باران.

و آخرش هم، مرغ سحر که ديگه آواز رو ختم کردند.

همايون هم آينده ی درخشانی داره. واقعا بعضی جاها صداش از پدرش قابل تشخيص نبود. ولی حالتش خيلی خنده دار بود. کنار باباش عين کتک خورده ها به نظر می رسيد. مظلوم و بيچاره!! اين تنبک زدن همراه با خوندش هم آدم رو ياد زورخونه مينداخت!!! اگه باباش بدونه :)

کمانچه زدن کيهان کلهر هم معرکه بود. بيشتر به رقص شبيه بود. توی حال خودش بود. اونقدر هم تکون می خورد که کلی دورتر از بقيه نشونده بودنش!

  

 

 

  

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٢
تگ ها :