دیشب با بیست نفری از بچه های خوابگاه پا شديم رفتيم بيمارستان اميرالمومنين که ببينيم می شه کاری کرد. حدود ۲۰۰ تا مجروح آورده بودن و برای کارهای جابجايی و . . . کمک احتياج داشتن. تقريبا همه خيلی زحمت می کشيدن ولی هيچ چی نظم نداشت. هر مجروحی بايد کلی وقت تو نوبت می موند تا آسانسور بياد و به يه بخش ديگه برده بشه. چون آسانسورها يا کار نمی کردن يا اوراق بودن و کلی مشکل اين تیپی ديگه.

از خودم بدم ميومد که برای اينکه بتونم کارم رو بکنم نمی تونستم به چشمهای مجروحها نگاه کنم. نمی تونستم حرف بزنم چون سر کلمه دوم بغض اونقدر گلوم رو فشار مي داد که خفه می شدم. تازه وضع اينها خيلی بهتر از بقيه هم شهری هاشون بود.

نمی دونم چند نفر رو ديدم. چند تا زن، چند تا مرد، چند تا بچه. ولی از ديشب تا حالا يکيشون از جلوی چشمم کنار نمی ره. نمی تونستم نگاهش نکنم. زيبا بود. مهديه، دختر بچه ی ۱۱ ساله ای که هيچ خبری از خونواده اش نبود. با همون لحن بچگونه اش از نجيه پرسيد : من خوب می شم؟ و نجيه گفت: آره عزيز دلم. فقط پات يه کم شکسته. زود زود خوب می شی.
و من فقط تونستم صورتم رو برگردونم.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳۸٢
تگ ها :