تولد

بیا ساقی آن می که جام آفريد

به من ده که تن جامه بر تن درید

کجا تن کشد بار هنگامه اش

که او جان جان است و جان جامه اش

 

بیا ساقی آن می که خون حیات

از او شد روان در رگ کائنات

به من ده که خورشید رخشان شوم

ز گنج نهان گوهر افشان شوم

 

بده ساقی آن می که جان بهار

از او جرعه ای خورد و شد پر نگار

به مستی شبی در گلستان بخفت

سحر رنگ و بو گشت و در گل شکفت

 

بیا ساقی آن می که چون گل کند

همه باغ پر بانگ بلبل کند

به من ده که چون گل بخواهم شکفت

که راز شکفتن نشاید نهفت

 

بیست و دو!

به همین راحتی به همین آسونی.

مثل باور یه شوخی نرم و لطیف که فقط می تونی تو جوابش شونه هات رو بالا بندازی و لبخند بزنی

نمی دونم بقیه وقتی به این سن می رسن چه حسی دارن یا اصلا حسی دارن یا اصلا باید چه حسی داشت!

امروز غروب باز محو تماشای شفق طلایی یه روز طلایی پاییز و سرا پا گوش،

غرق در هنگامه ی هزار گنجشک گم شده در بین برگ های رنگارنگ درخت های خوابگاه،

صحنه ای که لحظه لحظه اش رنگ و بوی آشنایی داشت،

دیدم ناخود آگاه و بی تابانه سعی در یادآوری لحظه ای رو دارم که

روزی از سال های گذشته،در غروبی،

رنگی آشنا با رنگ غروب پیش رویم را دیده باشم.

ناگهان مثل اینکه از خوابی بیست و دو ساله بیدار شده باشم،

دیدم که این اولین باره که اینقدر بی دغدغه بی نگرانی و آروم

آسمون رو نگاه می کنم و دارم پر می شم ار این منبع انرژی بی پایان.

دیدم این اولین باره که دارم بیست و دو ساله غروب رو نگاه می کنم.

دانا،  همون موقع سر رسید و گفت: خوب نگاه کن! دلت برای انروز تنگ می شه.

عجب!

عجب حس عجیبی!

شیرین وقتی تولدم رو تبریک می گفت ،گفت: ایشالا هر چقدر که می خوای زندگی کنی!

و من می گم که میخوام خیلی زندگی کنم.

دلم می خواد تا وقتی که بلدم نیم ساعت بی حرکت تو بالکن بشینم

و به غوغای هزار آواز هزار پرنده گوش بدم زندگی کنم.

دلم می خواد تا وقتی که بلدم از ته دل آواز بخونم زندگی کنم.

دلم می خواد تا وقتی که بلدم بلند بلند بخندم زندگی کنم.

دلم می خواد تا وقتی که بلدم زیر آسمون یه دشت نفس عمیق بکشم زندگی کنم.

دلم می خواد تا وقتی که بلدم از ایستادن زیر یه آبشار نفسم بند بیاد زندگی کنم.

دلم می خوادتا وقتی که بلدم موقع چشم تو چشم شدن با یه بچه

 براش شکلک درآرم زندگی کنم.

 خدایا!

دلم می خواد تا وقتی که بلدم از هر دری که بیرونم کردی

 با پر رویی تمام از یه پنجره دیگه بیام تو و خودم رو برات لوس کنم،

 زندگی کنم.

دلم می خواد تا وقتی که بلدم وزش هر نسیمی رو نوازش تو بدونم

زندگی کنم.

خدایا!

دلم می خواد زندگی کنم. خیلی زیاد. خیلی پر.خیلی لبریز. خیلی سرشار.

 هفدهم مهر ماه ۸۲.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :