کی گفته:

 عشق صدای فاصله ها است.

و فاصله هايی که غرق ابهامند!!

آشنايی، آشنايی، آشنايی. بدون هيچ هراسی. بدون هيچ بيمی.

که من هر لحظه منتظر شکار يک لحظه ی نو ام.

من هر لحظه به دنبال دريچه ای می گردم رو به آفتاب. رو به مهتاب. رو به دريا. رو به ستاره. رو به . . .

که معنا بيابد آفتاب و مهتاب و ستاره و دريا.

که حقيقت، چون خنکای نسيمی بازيگوش، از روزنی که من يافته ام، گونم ام را نوازش دهد.

..................................................................................................

ديروز بعد از ديدن يه آدم بزرگ( آدم بزرگی که سن چندانی نداشت )، هزار بار تو دلم گفتم : چقدر خوب که تو يه آدم بزرگ نيستی. چقدر خوب که حسابت ضعيفه. چقدر خوب که منو ياد شازده کوچولو می اندازی.

اصلا به خاطر همینه که. . . 

ديشب مهسا اومده بود پيشمون و می گفت اگه شازده کوچولو برگرده چی می شه و . . .

و من ياد خيلی چيزها افتادم.

ياد اين که اون شب ( عجب شبی بود )، حس می کردم همه دارن متهمم می کنن به  خيلی چيزها.

شازده کوچولو ها چقدر بايد مسوول گل ها باشن؟

همون بحث تکراری هميشه!

ولش کنين!! 

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :