کنکور

الآن ساعت از دو نصفه شب گذشته و ناهيد خوابه.
اين مدت برنامه خوابش به كلي به هم ريخته بود. اميدوارم فردا سر جلسه خوابش نگيره.
امروز بعدازظهر براي اينكه نذارم بخوابه به چه كارهايي متوسل شدم!
هر مسخره بازي كه هر كس تو اردوي زنجان انجام داده بود رو مرور كردم. براي خودم هم عجيب بود. عجب جوي گرفته بودمون!
بعد هم همگي راه افتاديم و رفتيم طاق بستان و آخرش هم بعد از حدود سي ساعت بيداري، ساعت ده شب خوابيد.

ياد كنكور خودم مي افتم و ياد اطميناني كه داشتم.
سر جلسه وقتي كه مي شنيدم : "انا فتحنا لك فتحا مبينا" شك نداشتم كه بهترين اتفاق ممكن در حال افتادنه. اون حس توكل و تسليم ساده و بي ريا رو فكر نمي كنم كه ديگه بتونم تجربه كنم.
اون انتظار اميدوار قشنگ تا اعلام نتايج،
اين روي مرز بيم و اميد راه رفتن چقدر زندگي رو پر رنگ مي كنه.

ناهيد! داري لحظه هاي عظيمي رو پشت سر ميذاري.
نه به اين خاطر كه داري آينده ات رو رقم مي زني و . . .
كه به خاطر حسي كه الآن داري. اين لحظه ها رو به خاطر حسشون بنوش! ببلع!
ثبتشون كن. شايد سخت بتوني شبيهشون رو باز تجربه كني.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :