احساس ميكنم تو مه ام.دور و برم هيچ چي واضح نيست.ديگه از دنياي خودم هم سر در نميارم تا چه برسه به دوست هام.دوست هايي كه يه زماني...
دلم تنگ شده براي يه سر سوزن بچگي كردن.دلم تنگ شده براي رها بودن،فكر نكردن به
بن بست ها،عبور ممنوع ها.
دلم لك زده براي احساسي كه نتوونم جلوش هزار تا نه بذارم.
فكر ميكنم خيلي زود بزرگ شدم.خيلي زود عقلم اونقدر باتجربه شد كه با اولين برخورد با هر موضوعي قبل از هر چيزي به هزار تا نبايد فكر كنه و بعد چيزهاي ديگه.

بي خيال بابا! نبايد به اين چيز ها اهميت داد!!!!!

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۱
تگ ها :