باز هم مه، ولی این دفعه یه مه بهاری.
می تونم برخورد ذره های ریز آب رو، رو پوست صورتم احساس کنم. این که پشت مه چیه، نمی دونم. ولی این ندونستن ذره ای آرامشم رو به هم نمی ریزه. فکر می کنم پشت مه چیز با طراوتیه. چیز آرومیه.
ولی با همه این حرفها آفتاب چیز دیگه ایه. مه و تصور آدم رو زود خسته می کنه. تو نور هر چیزی به واقعیت نزدیک تره.
دلم می خواد شعاع های نور رو که از بین مه میگذرن، ببینم. نوری که ازآفتاب اومده باشه نه تصور آفتاب.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :