در راستای بهار!

دیدیم همه چی داره نو می شه، داره عوض می شه...
دیدم نمی شه این همه اتفاق بیفته و من همچنان سر جای خودم باشم.
دیدم نمی شه امسال مثل هر سال نباشه!
این شد که یه تیشه دستم گرفتم و راه افتادم بین محکم ترین ستونهای وجودم. همون هایی که بهشون می گفتم عقل. همون هایی که خیلی وقته عزیزترین چیزهامند (تقریبا از وقتی که فکر کردن رو یاد گرفتم، شاید ده سال یا بیشتر! ).
دیدم خیلی چیزها قاطیشونه که نباید باشه.
دیدم نمی تونم دروغ هایی رو که تو زندگیم به اسم همین عقل عزیز، به خودم گفتم بشمرم!
دیدم این ستونها دارن از درون منفجر میشن. چیزهای جدیدی داره از توشون به دنیا میاد. یه عقل جدید، یه من جدید.
من باید کمکشون کنم. باید اضافه هاشون رو با تیشه بتراشم.
باید تا تولد جدید ایستاده بمونم. باید منتظر طلوع باشم. طلوع خودم. طلوع یک من بی من.
باید ...

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :