خداحافظ سال ۸۱

ديگه سيزده به در هم گذشت و به قول مامانم تمام فرايض اون رو هم به جا آورديم. صبح تا عصر رو با بزرگترهاي فاميل گذرونديم و وقتي انرژي اونها تموم شد، تا شب با جوونتر ها دقيقا نصف شهر رو پياده گز كرديم و مطمئن شديم كه همه ته مونده هاي انرژي باقي مونده از سال ۸۱ هم سوخت و حالا بايد از شنبه هر كي بره سر كار و زندگي خودش.
حالا ديگه سال ۸۱ رسما خاطره شده. حتي اون هفت سين قشنگ دفتر مجله تو روزهاي آخر.
دارم دفتري كه يادداشتهاي سال۸۱ ام رو توش نوشته ام ورق مي زنم.

اول فروردين: دو ساعت به سال تحويل مونده. خدايا پارسال خيلي ها بودند كه امسال نيستند...
بيست و شش فروردين: چند روزه كه حالم خوب نيست...
اول ارديبهشت: يك روز پر ماجرا!...شب، از ته دره تا سر قله تو يك ساعت! خدايا شكر. روز خوبي بود.
بيست و پنج ارديبهشت: حس نوشتن نيست.
سي ارديبهشت: بهتره فراموش كنم...
اول خرداد: ۲۰ توماني آبيه!... دارم از انرژي منفجر مي شم.دلم مي خواد بدوم ولي بايد درس بخونم فردا ميان ترم تحقيق دارم!
سيزده خرداد: ديشب تو قطار بوديم. چقدر همه چي فرق مي كنه...
پانزده خرداد: داره خيلي خوش مي گذره ولي من قاطي كرده ام!...
هفده خرداد: ... عجب شب خفني...
پنج تير: ... نجيه مي گه كارم خيلي بد بوده
شش تير: ...نجيه ميگه نصف حقم هم نيست
ده تير: از صبح گردنم بد جوري گرفته!فكر كنم به خاطر تولد حميد و امتحان آناليز باشه!...
بيست و دو تير: خيلي خوش گذشت!... با چشمان باز...
هفت مرداد: تنگه ساوشي... مثل معجزه بود،هر لحظه فكر مي كردم دارم زير آوار آب له ميشم .شايد قشنگ ترين چيزي بود كه ديده بودم... امروز فهميدم كه بخاري خيلي چيز خوبيه. اونهايي كه نيومدن از دست دادند!
ده مرداد: چند روزه كه اومدم خونه...
بيست و هفت شهريور: يك سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه؟ ثبت نام ۸۱ اي ها
دو مهر: اولين جلسه تدريس!...
هفت مهر: ۸۱ اي ها بچه هاي خوبي اند...
ده مهر: بالاخره پوران كار خودش رو كرد...
هفده مهر: در دلم چيزي هست مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه دورها آوايي است كه مرا مي خواند...
بيست و يك مهر: ... يك احساس شيطاني ... دلم خنك شد!
هشت آبان: بدنم ميلزيد،بغض كرده بودم...
پانزده آبان: ... ميترسم... دلم ميسوزه
بيست و هفت آبان: تو دانشگاه تحصنه، اما...
دو آذر: افطاري،هيجاني نداشت...
يازده آذر: امروز باز... اشكم دراومد...
هفده آذر:... تقصير بارونه... ببار اي بارون ببار...
بيست و هفت آذر: نمي دونم جريان از چه قراره...باز خوردم تو ديوار...
سي دي: در مورد بعضي چيزها بايد حرفم رو پس بگيرم... شب يلدا تو دانشكده،هندونه و حافظ و دوستان جمع و...
اول دي: من بايد دوباره شروع كنم... فردا محفله...
شانزده دي: دارم خفه ميشم...
هفده دي: هوا بد جوري خوبه! آدم رو از كار و زندگي ميندازه!
بيست و دو دي: گفتم كه چوني آنجا گفتا در استقامت
شانزده بهمن: ... فردا مي ريم كوه. با ۶۰ نفر آدم كه تقريبا همه دوستند
بيست و شش بهمن: ... باز هم سرگرداني...
بيست و شش اسفند: بهار ريشه در من و من، چشم به شكوفه باغ، نگاه آسمان به زمين و زمين شاداب آري، من سرشارم
بيست و نه اسفند: سه ساعت تا سال تحويل مونده. همه چيز به طرز عجيبي سر جاي خودشه...چقدر آدمهايي كه دوستشون دارم زيادند و چقدر عميق...من يك روح جاري ام.

حالا ديگه سال ۸۱ قسمتي از وجود من شده. با ياد آوري هر لحظه اش جزئي از وجودم به صدا در مياد. من به اندازه ي يك سال بزرگ شدم، به اندازه يك سال وسيع شدم.
خداحافظ سال ۸۱. نه!!! خداحافظي نه! از حالا به بعد با من باش. جزء من باش. پس سلام سال ۸۱.
تو ديگه يه واقعيت بيروني نيستي. تو به يك حقيقت دروني تبديل شدي.



  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :