بهونه

امشب كمي بارون اومد ولي دل آسمون سبك نشد.
كاش مي باريد.كاش!
كاش بهونه دستم مي داد!
چقدر اين بغض فرو خورده آسمون با دلم آشنا است.
بارون ببار! دل من دنبال بهونه مي گرده


دوش دور از رويت اي جان، جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سوداي تو سيلاب داشت
نه از تفكر عقل مسكين پاي گاه صبر ديد
نه از پريشاني دل شوريده چشم خواب داشت
نقش نامت كرده دل محراب تسبيح وجود
تا سحر تسبيح گويان روي در محراب داشت
ديده ام مي جست، گفتندم نبيني روي دوست
عاقبت معلوم كردم كه اندر او سيماب داشت

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :