ديشب كلی مهمون داشتيم. يکيشون يکی ار فاميلهای مادربزرگم بود كه من اولين بار بود
مي ديدمش. البته وصفش رو قبلا شنيده بودم يه خانوم خيلي پير و نابيناي مادرزاد
خيلي جالب بود. با اين كه من و خواهرم رو تا حالا نديده بود، ما رو كاملا از هم تشخيص مي داد! كوچك ترين حركتي رو تو اطرافش حس مي كرد. من اصلا حس نمي كردم دركش نسبت به محيط با من فرق ميكنه!

وقتي ديدمش، از ذهنم گذشت كه خوش به حالش كه يه سري چيزها رو نديده. يكدفعه خودم جا خوردم! فكر كردم پس اين همه چيزهايي كه ديدنشون قدر يه عمر مي ارزه و من دارم مفت، مفت مي بينمشون چي؟ از تصور اين كه چقدر دلش مي خواسته صورت پدرش، مادرش،بچه اش، نوه اش و كساني كه دوستشون داشته و داره رو ببينه، گريه ام گرفت. حالا بقيه ي چيزهاي قشنگ دنيا به كنار. و هر چي فكر كردم نتنستم بفهمم منظورم از اون يه سري چيزها، چي بوده!
خدايا منو ببخش!

الآن دارم فكر ميكنم كه تصورش از خودش چه جوريه؟ تصور ما از خودمون حقيقي تره يا اون؟ سؤال سختيه!

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :