سيمين دخت

الآن بيشتر از دو ماه مي گذره و من روزي رو تو اين دو ماه به ياد ندارم كه به تو فكر نكرده باشم. ده روز اول ديوانه وار بود. تمام لحظه ها، مداوم، با تو حرف مي زدم. تو خواب و بيداري.من فقط دو روز تو رو ديدم، دست بالا دو ساعت باهات حرف زدم ولي همون مدت كم، كار خودش رو كرد.تمام اين دو ماه ميخواستم راجع به تو بنويسم اما دستم به نوشتن نمي رفت.تا امروز. با كلي كار و درس و ... اونقدر فكرم رو به خودت مشغول كردي كه نمي تونم ننويسم. دليلش شايد عصبي شدن بي دليل ديشبم به خاطر تمرين هاي ننوشته و آشپزخونه به هم ريخته باشه. من خودم رو در تو مي ديدم. مطمئنم كه تو اين رو نمي دونستي. من تو يه لحظه سي سال بعد رو ديدم. تو جز چندتا جمله چيزي نگفتي اما من ميدونستم.انگار اون تابستون بايد به مشهد اومدني ختم مي شد كه تو رو ببينم. و اون شب سرد تو اون اتاق شش متري. و قفسه هاي كتابي كه پنجره ها رو پوشونده بود.و من اونقدر بهت زده بودم كه فقط مثل يه فيلم حوادث رو تماشا مي كردم. چقدر سرد بود و من مي ترسيدم از چيزي كه فردا قراره ببينم. تا صبح نتونستم بخوابم. صبح، چقدر همه چيز عادي به نظر مي اومد. ولي سرما هنوز بود.نگاه نبود.همه چيز عادي بود. چه آدم هاي دوست داشتنيي! من هر دو رو دوست مي داشتم. من هر دو رو مي شناختم. ضمن حرفهاي عادي، يه چيزي تو وجود من فرياد ميكشيد : از كي؟ آخرين بار كي بود؟ آخرين بار با هم بودن؟ اولين بار كي بود؟ اولين بار بي هم بودن؟ كدوم قدم؟ كدوم لحظه؟ كدوم غرور؟ كدوم لج بازي؟ كدوم؟ كي؟ چرا؟ . . . و چيزي كه هنوز بهش فكر مي كنم اينه كه من بوي عشق رو هنوز تو خرفهاي تو حس مي كردم.ولي چرا ديگه اثري نداشت؟ چرا ديگه فقط يه خاطره بود؟ اونقدر تو رو توي خودم مي ديدم كه وحشت كردم. و از خدا خواستم تو تكرار نشي. من خواستم كه سرنوشت تو رو جور ديگه اي رقم بزنم. اين حس هايي كه دارم نو كلمات جا نمي شن. اينا رو گفتم كه به خودم يادآوري كنم كه : شكر خدا يادت نره! به خاطر آرامش ،به خاطر امنيت، به خاطر نگاه، به خاطر گرما، به خاطر عشق.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :