خونه تکونی و خستگی و آرامش.

برق تمیزی و درد دست و مسافرت عید.

راستی باران ( نجیه!) و حامد اومده بودن خونمون. اتفاقی که خیلی دور به نظر می رسید اما خیلی نزدیک بود. و این بار چهارتایی تا نزدیک صبح بیدار بودیم. حرف و بازی و یاد هرکسی که به ذهن میرسید.

تعطیلات عید من از فردا شروع می شه :)

عید همگی مبارک

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


يکی نغض بازی کند روزگار!

از بد شانسی من این ترم مجبور شدم معادلات بگیرم.

استاد عزیز ما یه جور عجیب غریبیه! مثلا چون دکتره روپوش سفید می پوشه. البته این به خاطر گچی نشدن نیست. چون بیشتر جلسات بچه ها سمینار میدن و استاد عزیز به گچ دست نمی زنه! بعد هم همیشه در حال لبخند زدنه! البته یه لبخند پیوسته، حس می کنم لبخند رو صورتش خشک شده! یه کم ازش می ترسم!

هر وقت اسم معادلات میاد یاد فرم تطبیقم و معاون آموزشی وقت دانشکده می افتم! اون حکایت جمع شدن دانشجو ها تو میدون شهر و دست زدنشون و رقصیدن دکتر! به خاطر اینکه من می خواستم ترم آخر معادلات ۱و۲ رو با هم بگیرم.

و من باز هم گیر معادلاتم!

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :