کنکور

الآن ساعت از دو نصفه شب گذشته و ناهيد خوابه.
اين مدت برنامه خوابش به كلي به هم ريخته بود. اميدوارم فردا سر جلسه خوابش نگيره.
امروز بعدازظهر براي اينكه نذارم بخوابه به چه كارهايي متوسل شدم!
هر مسخره بازي كه هر كس تو اردوي زنجان انجام داده بود رو مرور كردم. براي خودم هم عجيب بود. عجب جوي گرفته بودمون!
بعد هم همگي راه افتاديم و رفتيم طاق بستان و آخرش هم بعد از حدود سي ساعت بيداري، ساعت ده شب خوابيد.

ياد كنكور خودم مي افتم و ياد اطميناني كه داشتم.
سر جلسه وقتي كه مي شنيدم : "انا فتحنا لك فتحا مبينا" شك نداشتم كه بهترين اتفاق ممكن در حال افتادنه. اون حس توكل و تسليم ساده و بي ريا رو فكر نمي كنم كه ديگه بتونم تجربه كنم.
اون انتظار اميدوار قشنگ تا اعلام نتايج،
اين روي مرز بيم و اميد راه رفتن چقدر زندگي رو پر رنگ مي كنه.

ناهيد! داري لحظه هاي عظيمي رو پشت سر ميذاري.
نه به اين خاطر كه داري آينده ات رو رقم مي زني و . . .
كه به خاطر حسي كه الآن داري. اين لحظه ها رو به خاطر حسشون بنوش! ببلع!
ثبتشون كن. شايد سخت بتوني شبيهشون رو باز تجربه كني.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :


ذکر

مي خواستم راجع به كنكور بنويسم و راجع به ناهيد ولي وبلاگ گردي هاي شبانه ،پشيمونم كرد!
كنكور باشه براي فردا شب.

آهنگ قشنگيه. مباركه!

باز هم يك نگاه حرف دل ما رو ميزد.
ذكر، ذكر جميل، ذكر كثير، ذكر لطيف...
سوزاندن و ساختن، و اين اشك ... و اين اشك... و اين اشك كه مي زدايد غبار هر چه كهنگي است و چه زيبا است اين لبخند تازه در پس آن فرو نشاندن غبار خستگي.
و چه با طراوتي تو با اين رنگ هاي نو.

چقدر نزديكي. نزديك تر از من به من.
هنوز باور نمي كنم آن حكايت پيمانه زرين را كه وفا كردي و چه زود و چه آرام!
فقط جسارت تصميم، كافي بود و من هنوز رويش اين همه جوانه را از درون ستونهاي محكم عقل عزيزم باور نمي كنم.
و من هنوز مي ترسم. مي ترسم از اين رويش يكباره.
و از تو مي خواهم كه توان مرا افزون كني و پايداري مرا تا طلوع من بي من.
و مي شنوم كه بايد ايمان به تقدير را مغلوب ايمان به خويشتن كرد.
و مي شنوم كه هيچ چيز چون اراده به پرواز پريدن را آسان نمي كند.

اين ها شعر نيست. اين ها روح زندگي است در غالب لغات.
بگو. بگو از هنگامه ي آوار آب.

ناشناخته ها بسيارند و راهي بي مقصد و من نوسفر.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :


تب

ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت...

مي گفت تعجيل مكن و پيوسته بگو پروردگارا بر علم من بيفزاي.
و از جوانان كهف مي گفت كه به دعا گفتند پروردگارا بر ما زمينه رشد مهيا ساز.
و مي گفت ما آنها را از اين پهلو به آن پهلو مي گردانديم.

اي هفت گردون مست تو
ما مهره اي در دست تو

................................................................

براي اين كه زخمم چركي نشه بايد روش نمك بپاشم.
بايد آب نمك قرقره كنم.
چشم!

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :