می خواستم بگم من زنده ام. می خواستم بگم درگیر امتحانها ام. میخواستم بگم . . .
همه چی خوبه. فقط یه مدته که نمی تونم بنویسم. اونم درست می شه.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٢
تگ ها :


 

زندگی! زندگی! زندگی!
دیروز یه امیدی رو دیدم که داشت یاد خاطرات گذشته اش می افتاد و یهو انگار یه دریا تو چشماش موج زد. تو دلم گفتم آخه بچه جون، مگه اسم تو امید نیست؟! ولی می دونم که اسم خوبی روش گذاشتن. می دونم که با امید از پس گذشته اش بر میاد. گذشته ای که نمی دونم چیه.
امروز تو کوچه داشتند یه نفر رو تشییع می کردن. خدا به خونواده اش صبر بده. راستی صبر چقدر چیز قشنگ و مقدسیه.
چند قدم اونور تر یه بچه داشت به بهونه یه قاصدک، پاش رو به زمین می کوبید. چقدر راحت می شه به بهونه های کوچیک، آدم حرفش رو به کرسی زندگی بشونه. گاهی لجبازی چه لذتی داره!
با این که هوا گرم شده ولی ما هنوز نون خورده هامون رو می ریزیم پشت پنجره. تماشای دونه خوردن پرنده های مختلف چه لذتی داره.
زندگی! زندگی! زندگی!
عجب بهاریه امسال.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٢
تگ ها :