پنج شنبه رفتيم کنسرت شجريان.خيلی محشر بود.

واقعا فکر می کنم هيچ صدايی، هيچ وقت به اندازه ی صدای شجريان منو مسحور خودش نکنه. همه اش به اين فکر می کردم هر جوری که می خواد باشه، ولی هنرمنده.

و به اين جمله ای که قبلا شنيده بودم که: هنرمند در لحظه ی آفرينش هنر، پاکه. 

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود . . .

. . .هر آن باغی که نخلش سر به در بی      مدامش باغبان خونين جگر بی

ببايد کندنش ار بيخ و از بن                  اگر بارش همه لعل و گهر بی . . .

. . .هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش

نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش . . .

. . .پيش از من  و تو بسيار خواندند و نقش کردند ديوار زندگی را زين گونه يادگاران

اين نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقی است آواز باد و باران.

و آخرش هم، مرغ سحر که ديگه آواز رو ختم کردند.

همايون هم آينده ی درخشانی داره. واقعا بعضی جاها صداش از پدرش قابل تشخيص نبود. ولی حالتش خيلی خنده دار بود. کنار باباش عين کتک خورده ها به نظر می رسيد. مظلوم و بيچاره!! اين تنبک زدن همراه با خوندش هم آدم رو ياد زورخونه مينداخت!!! اگه باباش بدونه :)

کمانچه زدن کيهان کلهر هم معرکه بود. بيشتر به رقص شبيه بود. توی حال خودش بود. اونقدر هم تکون می خورد که کلی دورتر از بقيه نشونده بودنش!

  

 

 

  

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٢
تگ ها :


 

مدتی بود که می خواستم بنويسم. يا وقت نمی شد و يا وقتی وقت می شد،  حس قديمی رفته بود و يک حس جديد و . . . باز وقت نمی شد بنويسم.

الآن هم نمی دانم از چه بگویم. از آن شب که من دلم می خواست نق بزنم و هی سرگردانی و سرگردانی تا آخر شب که مريم قهوه درست کرد که بخوريم و ما هم طبق عادت هميشگي خوابگاه که تا يه چيزی را به گند نکشيم به اين راحتی ها حاضر نيستيم از کنارش بگذريم، ته فنجان ها را نگه داشتيم که فال قهوه بگيريم!

خلاصه چه دردسرتان بدهم، نجيه ليوان من را برگرداند و من منتظر بودم که با سرعت هر چه تمام تر شروع کنم به مسخره بازی، که نجيه برگشت گفت: عصای حضرت موسی!

من قفل کردم! و ديگر هيچ نشنيدم. گاهی آدم چقدر لازم دارد که دستی مطمئن را بر شانه اش حس کند. فرقی نمی کند از کجا آمده باشد. همين که چيزهايی را به ياد آورد کافی است. 

تا فردا شبش که من می ترسيدم. می ترسيدم از اين که اذيتت کرده باشم و می ترسيدم. . . که اين دفعه از رعد گفتی و اين که خوف است و طمع باران!

و فردا شبش که باران بود و باران. از چشمان من و از آسمان تو و باور کن که من در اين باران فقط اميد می بينم. اميد رويش، اميد جوانه زدن و . . .

و همان شب که من آن دست را بر شانه ام حس می کردم. دست تو را!

و فردا شبش که من صدای تو را از پشت گوشی تلفن نشناختم. صدای تو جوانه زده بود!

و من از خيلی وقت پيش می دانستم که تو اهل رويشی. و پيش از اين هم جوانه زدنت را ديده بودم. پيش از آنکه . . .

و ديشب . . .

و امشب نيز . . . دوستت دارم به بانگ بلند.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٢
تگ ها :


 

از من می شنوين  اگه يه روزی ديدين يه بابايی روز تولدش يه يادداشت راجع به خودکشی تو وبلاگش گذاشته، به شيطنتتون غلبه کنين و يه کامنت نذارين که:  

    تولد، تولد، تولدت مبارک!

چون ممکنه يهو يه سال بعدش مثل من مجبور بشين تو وبلاگ خودتون تولدش رو تبريک بگين!

تولدت مبارک!

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٢
تگ ها :


 

دیشب با بیست نفری از بچه های خوابگاه پا شديم رفتيم بيمارستان اميرالمومنين که ببينيم می شه کاری کرد. حدود ۲۰۰ تا مجروح آورده بودن و برای کارهای جابجايی و . . . کمک احتياج داشتن. تقريبا همه خيلی زحمت می کشيدن ولی هيچ چی نظم نداشت. هر مجروحی بايد کلی وقت تو نوبت می موند تا آسانسور بياد و به يه بخش ديگه برده بشه. چون آسانسورها يا کار نمی کردن يا اوراق بودن و کلی مشکل اين تیپی ديگه.

از خودم بدم ميومد که برای اينکه بتونم کارم رو بکنم نمی تونستم به چشمهای مجروحها نگاه کنم. نمی تونستم حرف بزنم چون سر کلمه دوم بغض اونقدر گلوم رو فشار مي داد که خفه می شدم. تازه وضع اينها خيلی بهتر از بقيه هم شهری هاشون بود.

نمی دونم چند نفر رو ديدم. چند تا زن، چند تا مرد، چند تا بچه. ولی از ديشب تا حالا يکيشون از جلوی چشمم کنار نمی ره. نمی تونستم نگاهش نکنم. زيبا بود. مهديه، دختر بچه ی ۱۱ ساله ای که هيچ خبری از خونواده اش نبود. با همون لحن بچگونه اش از نجيه پرسيد : من خوب می شم؟ و نجيه گفت: آره عزيز دلم. فقط پات يه کم شکسته. زود زود خوب می شی.
و من فقط تونستم صورتم رو برگردونم.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳۸٢
تگ ها :


 

زلزله در بم.


لحظه ای بود و دگر هيچ نبود. . .

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳۸٢
تگ ها :