در روح و جان من می‌مانی . . .

سر خونه دلم، خونه غمم، یاد او نشسته. . . چطور می تونبم فراموش کنیم آهنگ بهترین روزهای زندگیمون رو؟! آهنگهایی که باهاش درس می‌خوندیم، می‌خندیدیم، گریه می‌کردیم، می‌رقصیدیم! دنیا رو به مبارزه می‌طلبیدیم. 
 من فکر می‌کنم هنوز هم دیوارهای واحد ۱۱7 دارن می‌خونن:
آواز، آواز، می‌جوشد در جانم
آواز، آواز، تا هستم می‌خوانم. . .

 

 

 

می روی چون بوی گل از برم
رفتنت کی می شود باورم
بوده ای چون تاج گل بر سرم
تا ابد یاد تو را می برم

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


 

می خواستم یه یادداشت برای ۲ ماهگی بامداد بنویسم که خوندم : نازنین ح.ن. بازداشت شد.

خبر اونقدر تلخه که هیچ چیز برای گفتن باقی نمی مونه الا اشک هایی که سرازیر میشه.

آخرین بار ۱۰ آبان دیدمش. به خاطر من بچه ها رو دعوت کرده بود خونشون.

سرم داره سوت می کشه.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


آخرین ساعات دو نفر بودن!

تا چند ساعت دیگه نی نی به دنیا می آد! اوضاع خوبه، خودم هم فکر نمی کردم وقتی روند به دنیا آوردن بچه شروع بشه بتونم بشینم و اینجا چیزی بنویسم.

تو این ساعت های آخر، قبل از هر چیزی سلامت و سعادت نی نی رو از خدا می خوام و اینکه  تحمل زایمان رو داشته باشم!

حس عجیبیه! یه موجودی ۹ ماه تو دل آدم وول می خوره و حالا که بعد از کلی نوسان، بهش عادت کردم و به همزیستی مسالمت آمیز رسیدیم، داره شکل رابطه عوض می شه و من از فردا می تونم ببینمش و بغلش کنم!!

از همه دوستان می خوام که منو دعا کنن.

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

کابوس این شبهام شده اینکه "تکون نمیخوری؟!"

هی از خواب بیدار می شم و منتظر می مونم که تکون بخوری و بتونم بخوابم! خوب گاهی هم تو خوابی و من باید خیلی منتظر بمونم!

همش می ترسم از اینکه تو خواب روی شکم یا کمر برگردم. منی که از وقتی یادم میاد، فقط روی شکم خوابم برده بوده.

این روزها زنجان سرد شده و هنوز شوفاژهای خونه روشن نشده اند. حس می کنم سردته! اینو از جمع شدن و سفت شدنت حس می کنم. جالبه! من گرممه ولی تو سردته! وقتی یه پتو دور خودم می پیچم، کم کم خودتو باز می کنی و شروع می کنی به تکون خوردن! حس خنده داریه :) 

این دو ماه آخر داره سخت می شه. کاش زودتر بیای. هر چند همه می گن وقتی به دنیا بیای شرایط سخت تر می شه. ولی خوب مسیریه که باید طی بشه.

راستی من برای عروسی خاله چی بپوشم! :(

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


بار دیگر مردی که دوست می داشتم، این بار پرویز مشکاتیان

"قاصدک، قاصدک، قاصدک،

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند"

باورش سخت بود. من که هنوز در هیچ کدام از کنسرت های شما شرکت نکرده بودم.

من که هنوز سیر نشده بودم از بازی سیم و مضراب شما. هنوز خیلی زود بود استاد.

به یاد دارم آن جادویی را که "آستان جانان" شما با من ِ کودک می کرد و از یاد نخواهم برد فخر "بیداد" و "دستان" را. و تا آخر عمر به احترام "دود عود" شما از جای برمی خیزم.

 

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


بامداد

شاید دلم می خواست در شرایط بهتری می آمدی. وقتی که اوضاع من بهتر باشد. اوضاع ما بهتر باشد. اوضاع مملکت بهتر باشد. اوضاع جهان بهتر باشد... ولی خوب، آمدی!

شاید این بذر ناامیدی که در فضا پاشیده اند، بیشتر از هر چیزی باعث شد که دلم نخواهد که بیایی!که باورت نکنم! ولی نمی شود که!

اینقدر تکان خوردی و مشت زدی و لگد زدی که مگر می شود باورت نکرد!

تو کمتر از سه ماه دیگر میایی و من هنوز تکلیف خودم را نمی دانم. گیجم. گیج! از تو می پرسم که کی هستی؟ نسبتت با من چیست؟ و تو بی توجه به همه اینها رشد می کنی و کامل می شوی!

می خوانم که دستهایت را باز و بسته می کنی، حتی بند ناف را می گیری و حس می کنم هر روز پر جنب و جوش تر می شوی! پر انرژی تر! پر تلاش تر!

از خودم خجالت می کشم. خانه تکانی می کنم. پرده ها را نو می کنم. برایت کمد و قفسه خالی می کنم. انگار که مهمان عزیزی در راه است. مهمانی که مهمان نیست.

مدام به تو فکر می کنم. به اینکه چگونه ای؟ چه شکلی هستی؟ به اینکه دلم می خواهد چطور باشی! و اینکه تو خودت هستی و نه کس دیگری و اینکه احتمالا چقدر سخت است قبول موجودیت مستقل تو! لااقل دیده ام که سخت است. و خوابت را می بینم. بارها!

و از خدا می خواهم مرا توانا کند. تا این پدیده پیچیده را درک کنم. تا از پس این سخت ترین مرحله عمرم برآیم. تا خودخواه نباشم. و چه سخت است.

و متعجبم. متعجب از این معجزه! متعجبم از این همه نشانه. اینقدر که هیچ واژه ای برای توصیف آن ندارم. و منتظرم! منتظر عید...

پ.ن.1-سعی میکنم که بیشتر بنویسم. بیشتر از همه برای خودم که فراموش نکنم. هر چند نشستن پشت کامپیوتر دیگه داره سخت می شه!

2- تو این ماه ما رو هم دعا کنید.

 

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


بغض

 تا نپنداری ز یادت غافلم 

 گریه می جوشد شب و روز از دلم 

 داغ ماتم هاست بر جانم بسی

در دلم پیوسته می گرید کسی!

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


روح باران

هم صدا با باران

 

گفتم: 
- «این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟ ...» 
گفت: 
- «صبرى تا کران روزگاران بایدش
تازیانه رعد و نیزه آذرخشان نیز هست، 
گر نسیم و بوسه هاى نرم باران بایدش...» 
گفتم: 
- «آن قربانیان یار، آن گل هاى سرخ؟ ....» 
گفت: 
- «آرى....» 
ناگهانش گریه آرامش ربود؛ 
وز پى خاموشى توفانیش
گفت:- «اگر در سوگشان
ابر شب خواهد گریست، 
هفت دریاى جهان یک قطره باران بایدش.» 
گفتمش: 
- «خالى ست شهر از عاشقان؛ وینجا نماند
مرد راهى تا هواى کوى یاران بایدش.» 
گفت: 
- «چون روح بهاران آید از اقصاى شهر، 
مردها جوشد ز خاک، 
آنسان که از باران گیاه؛ 
و آنچه مى باید کنون
صبر مردان و دل امیدواران بایدش.»

                       "محمد رضا شفیعی کدکنی"

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


تا باد چنین بادا !

معشوقه به سامان شد٬ تا با چنین بادا  
کفرش همه ایمان شد٬ تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد  
باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی  
غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی  
نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه  
هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش  
عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح امد٬ غم رفت فتوح امد  
خورشید درخشان شد٬ تا باد چنین بادا

از دولت محزونان وز همت مجنونان  
آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد٬ یاری که رمید آمد  
عیدانه فراوان شد٬ تا باد چنین بادا

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل  
کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد  
همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین  
با نای در افغان شد تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی ٬ با آن همه بدبختی  
نک موسی عمران شد٬ تا باد چنین بادا

آن گرگ بدان زشتی ٬ با جهل و فرا مشتی  
نک یوسف کنعان شد ٬ تا باد چنین بادا

شمس الحق تبریزی ٬ ازبس که در آمیزی  
تبریز خراسان شد ٬ تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی٬ شد نفس تو ربانی  
ابلیس مسلمان شد ٬تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد  
اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا


بر روح برافزودی تا بود چنین بودی  
فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد  
ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش  
این گاو چو قربان شد تا باد چنین باد

خاموش که سرمستم٬بر بست کسی دستم  
اندیشه پریشان شد ٬ تا با چنین بادا

امروز یه روز عجیبه! یه روز فوق العاده.
روزی که دو تا موجود زنده به خونه ما اضافه شده، دو تا ماهی قرمز کوچولو!
روزی که سبزه ها بوی نو شدن می دن. 
روزی که اولین شکوفه شهر رو دیدم! درخت آلبالوی دم در مجتمع خودمون!
روزی که دارم برای چیدن اولین سفره هفت سین دو نفره مون تو خونه خودمون نقشه می کشم.
روزی که بی هوا یه شماره رو می گیرم و اون طرف خط نجیه ی خودم جواب می ده!
روزی که ناهید داره از مناسبت های سال جدید می گه و لباسی که باید بدوزه!
روزی که هوا هم ابره و هم آفتاب.
روزی که آرامش برقراره و من با فنجان چای تو دستم دارم جبر می خونم!!
روزی که روز رحمة للعالمین ه.


عید شما مبارک!  

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


عید

تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان

بکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو

                                                                                                                 عید همگی مبارک

  
نویسنده : هنگامه ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :